سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
روستای سرسبز وشنوه

























روستای سرسبز وشنوه


سلام دوستان گلم


تعطیلات آخر هفته که مصادف با بعثت حضرت محمد (ص) بود باعث شد که با خانواده به روستای سر سبزمان  وشنوه برویم.  و از هوای گرم تابستان قم فرار کنیم وقتی رسیدیم، روستا از جمعیت شلوغ شده بود خیلی ها مثل ما عزم سفر به روستا را کرده بودند. هوا متعادل بود و از شدت گرمایی که در قم داشتیم کاسته شده بود. جاتون خالی جوجه کبابی درست کرده بودیم و خوردیم و بعد از ظهر نزدیک غروب با خانواده به کوه و کمر و دشت و باغ رفتیم. خیلی از طبیعت لذت بردم . جای شما خالی بود. البته من چون پایم شکسته نبود نتونستم از طبیعت بیشتر بهره ببرم ولی باز یه حال و هوای عوض کردم. بیایید با خانواده و دوستانتان این تابستان را برنامه ریزی کنید و به مناطق ییلاقی استان قم سفر کنید. روستای ما هم در خدمت شماست سعی کنید هفته ای یکبار یه این مناطق بیایید و تجدید روحیه کنید تا روز اول کاری شاد و سرحال باشید. از طبیعت لذت ببرید و خدا را به سبب این نعمات شکرگزار باشید.


دعایم کنید


نوشته شده در یکشنبه 12/4/90ساعت 8:54 صبح توسط مجتبی نصیری| نظرات ( ) |




من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها، می شکنم
به خدا می شکنم



نوشته شده در چهارشنبه 1/4/90ساعت 8:50 صبح توسط مجتبی نصیری| نظرات ( ) |

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.

پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!


 


نوشته شده در پنج شنبه 5/3/90ساعت 11:49 صبح توسط مجتبی نصیری| نظرات ( ) |

?. لبخند جذابتان می‌کند.


همه ما به سمت افرادی که لبخند می‌زنند کشیده می‌شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می‌کند. دوست داریم نسبت به آن‌ها شناخت پیدا کنیم.



لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است


?. لبخند حال و هوایتان را تغییر می‌دهد.


دفعه بعدی که احساس بی‌حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می‌زند.


?. لبخند مسری است.


لبخند زدن  برایتان شادی می‌آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می‌کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می‌کشید.


?. لبخند زدن استرس را از بین می‌برد.


وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با این کار استرستان کمتر می‌شود و می‌توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.


?. لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می‌کند.


به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می‌شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.


?. لبخند زدن فشارخونتان را پایین می‌آورد.


وقتی لبخند می‌زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می‌آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.


?. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن‌های طبیعی بدن را آزاد می‌کند.


تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می‌شود. می‌توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.


?. لبخند زدن چهره‌تان را جوان تر نشان می‌دهد.


عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می‌شوند صورت را بالا می‌کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.


?. لبخند زدن باعث می‌شود موفق به نظر برسید.


به نظر می‌رسد که افرادی که لبخند می‌زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می‌کنند.


??. لبخند زدن کمک می‌کند مثبت اندیش باشید.


لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می‌زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می‌فرستد که “زندگی خوب پیش می‌رود”. پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.


نوشته شده در دوشنبه 25/11/89ساعت 8:27 صبح توسط مجتبی نصیری| نظرات ( ) |


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره ها را نفروشید


در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید


تنها به خدا دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه ی راز خدا را نفروشید


سرمایه ی دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دست کم این آب و هوا را نفروشید


در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید


در پیله ی پرواز بجز کرم نلولد
پروانه پرواز رها را نفروشید


یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله ی سعی و صفا را نفروشید


دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره ی دورنما را نفروشید


نوشته شده در پنج شنبه 13/8/89ساعت 11:42 صبح توسط مجتبی نصیری| نظرات ( ) |

سلام دوستان عزیز
هفته پیش رفتم روستایم
چند دلپذیر است پاییز در روستا، خزان پاییز، افتادن برگهای درختان
غمی در پاییز است که بسیار دوست دارم
خش خش برگهای پاییزی، فصل پاییز که میشه روستا، خلوت میشه، سکوتی غم انگیز روستا را در بر میگیرد انگار خودت هستی و درخت و جنگل و آب و ...
چقدر قشنگ است  روستا در پاییز، دل هوای یار میکند، میری به سوی خاطرات گذشته،
پاییز طبیعیت را دوست دارم
به خاطر غریبی اش
به خاطر سکوتش
به خاطر تنهاییش
به خاطر....


نوشته شده در یکشنبه 18/7/89ساعت 11:47 صبح توسط مجتبی نصیری| نظرات ( ) |

به چه کسی باید گفت؟
قصه ی مرگ شقایقها را
قصه ی ماندن و خاموش شدن
قصه ی بودن و نابود شدن
قصه ی باغچه ی خانه ی ما ،  که گلشنی پژمرده است
و دهستان
              که دگر از نوای نی چوپان خالیست

به چه کسی باید گفت؟
که سرودی به همه ارزش یکرنگ شدن ،
                               به لب کودک دهقان ننشست
به چه مقیاس مگر
میتوان رفتن او را سنجید
یا مگر ، آنکه سفر کرد به شهر ، چه بدی از گل گندمها دید
روستایی برگرد،
روستا چشم به راه است هنوز
روستا ساده و بی آلایش ، شهر تزویر و ریا آرایش
روستا عطر گل گندمها ،   شهر انباشته از مردم ها
روستا بوی گل و نغمه ی رود ، شهر فریاد ، پر از آهن و دود
روستا سرو و چنار و شمشاد
                                  روستایی مگرت رفت ز یاد!
(نوشته آوای عزیزم)

نوشته شده در چهارشنبه 14/7/89ساعت 9:37 صبح توسط مجتبی نصیری| نظرات ( ) |


طبیعت، کیفیتی (چگونگی) است و همین طور حقیقتی است، که در ظاهر؛ حیات و ممات دارد. به زبان دیگر، تمامی اشیاء، در طبیعت ترکیب
شده و یا تحلیل می یابند. طبیعت، بسیار منظم و قانون مند است و اجزاء آن
مرتب و شکل هایی که در آن یافت می شوند، در نهایت درجه کمال هستند، به طوری
که به هیچ وجه، اجزاء طبیعت نمی توانند از نظم و ترتیب خارج شوند. تا
اندازه ای این نظم دقیق است که اگر با نگاهی دقیق، به طبیعت نگاه کنیم،
دیده می شوند که از ذرات نامرئی گرفته، تا بزرگترین کرات آسمانی، مانند
خورشید و ستارگان و اجسام نورانی، از لحاظ ترتیب و ترکیب و شکل و جهتی که
حرکت می کنند، کاملاً منظم هستند. و تمامی اجزاء تحت قانونی کلی هستند که
به هیچ وجه فراتر از این قانون نمی توانند عمل کنند. اگر به طبیعت
بیندیشیم، متوجه می شویم که از قوه شعور و اراده بی بهره است. مانند آتش،
که طبیعت آن سوختن است، بدون شعور و اراده می سوزاند یا طبیعت آب، جریان
داشتن است، بدون اراده و شعور جاری می شود. طبیعت آفتاب پرتو افشانی است و
بدون اراده و شعور می تابد و بخار بر طبق طبیعت خود، بدون شعور و اراده به
بالا می رود. بدین ترتیب، تمامی کائنات، بر طبق طبیعت شان، از روی اجبار
متحرکند و هیچ کدام، به صورت ارادی حرکت نمی کنند، مگر حیوانات، و بالاخص،
انسان.

نوشته شده در شنبه 27/6/89ساعت 9:56 صبح توسط مجتبی نصیری| نظرات ( ) |


طبیعت

 بلبل خوش آوازی است که تنها برای بیداردلان نغمه سرایی می کند


نوشته شده در پنج شنبه 18/6/89ساعت 9:19 صبح توسط مجتبی نصیری| نظرات ( ) |